دستهای خالی
ذهنهای خالی
قلبهای خالی ...
نسیم گونه هایم را نوازش میدهد
بوی باران میدهد ...بوی پاییز ...بوی برگهای زرد و بوی چتر های تازه گشوده ....
دستهای پر از برگ
ذهنهای پر از شعر
قلبهای پر از امید .....
دستهای خالی
ذهنهای خالی
قلبهای خالی ...
نسیم گونه هایم را نوازش میدهد
بوی باران میدهد ...بوی پاییز ...بوی برگهای زرد و بوی چتر های تازه گشوده ....
دستهای پر از برگ
ذهنهای پر از شعر
قلبهای پر از امید .....
|
بدون عنوان ! | |||
|
-خانم پولش .... حواسش آنجا نيست . بي هدف ساعتش را نگاه ميكند ! از كيفش چند عدد اسكناس بيرون ميكشد و به گل فروش ميدهدو با شتاب بيرون مي آيد . گل فروش چيزي ميگويد ولي او نميشنود ... جلوي بيمارستان ايستاده است . بار ديگر با شتاب ساعت را نگاه ميكند ... يعني چقدر وقت مانده ؟ .... تصادف كرده .... حالش خوب نيست!ميخواد تورو ببينه ... هنوز آخرين باري كه با هم بودند را هر شب كابوس ميديد . .......من دارم ازدواج ميكنم . دختر خوبيه .... تو هم دختر خوبي هستي ... ما مال هم نبوديم ... اميدوارم خوشبخت بشي ... (آبشار كلمات زيبا و تلخ ) .... اين آخرين باره كه همديگه رو ميبينيم .... ميخوام هميشه در خاطرت باشم ... اما اشتباه ميكرد . شايد اكنون آخرين بار بود . ميخواد تو رو ببينه ... تو رو ... بعد از اينكه ازدواج كرده بود هيچوقت همديگر را نديده بودند . با اينحال جواب دل تنگش را تلفنهايي ميداد كه گاه و بيگاه به شوق شنيدن صداي گرمش ميزد ؛ صداي شادمانه اي كه سرشار از سرخوشي زندگي بود . فرقي نداشت چه خودش و چه همسرش اگر بر ميداشت او قطع مي كرد . - .... تصادف كرده .... حالش خيلي بده .... حالش.... پاهايش ميلرزد . نميتواند پله ها را طي كند . هنوز جلوي بيمارستان ايستاده است . چقدر دلش ميخواست كه هميشه با او باشد . چقدر دلش تنگ شده بود . چقدر دوستش داشت ... هنوز هم ... ميترسد ! از واقعيت آغشته به خون ميترسد ! از عشق رو به مرگ ... با قدمهايي نامطمئن از پله ها بالا ميرود . دسته گلش را چون اسلحه اي پيش ميگيرد و جلو ميرود ... فكر ميكند كه چه خواهد گفت ... هميشه دوستت داشتم ... هميشه آرزوي تو رو داشتم ...(كلام فرو خورده را زمزمه ميكند ) پله ها به پايان ميرسند . مي ايستد . چهره هايي كم و بيش آشنا مي بيند . كسي كه جلوي درب ايستاده چقدر آشناست... رابطه بين عكس لبخند زده دخترك ( كه در كيف پسر ديده بود ) با چهره فرو پاشيده از اشك را در مي يابد . گريه بي پايان ... بغض در گلو ... مرگ پيش از او فرا رسيده . دستان شل شده اش دسته گل را رها ميكند . عرق سردي تمام وجودش را فرا مي گيرد گويي خودش مرده است . هيچ چيز نميبيند جز چهره اي خون آلود بر تخت ... .... تاريكي و نيستي .... دوستت دارم... دوستت دارم ... تو وجودم بودي ...بودي ....بودي ... تو .... - چقدر اين گلها قشنگند ، چرا انداختيش ؟ خدايا اين صدا چقدر آشناست...؟!!! خودش است ... خودش است ... ولي اين قيافه مال او نيست . قدش به اين كوتاهي نبود و صورتش ... چشمانش خيره دسته گل را در دستاني غريبه ميبيند ؛ اما غريبه نيست ....خودش است اما حلقهاي در انگشتانش نيست ! ميخواهد هر چه را فرو خورده باز گويد . ميخواهد دوستت دارم را زمزمه كند ... - بفرماييد حتما منتظرتونه بي اراده دسته گل را ميگيرد . هنوز موج آشناي عشق را در صورتش ميبيند . خودش است ... دستش را گچ گرفته ... بيادش ميايد لحظه هاي شيرين بازي عشق را در نگاهشان . در وجودشان ... گرماي شعله ها اكنون او را هم مشتعل كرده ... از ميان گلها رز سرخي ميچيند و دسته گل را به سوي پسرك دراز ميكند و از پله ها پايين مي آيد . او هر آنچه ميخواست بگويد را گفته است ... پسرك هاج و واج قدمهاي سريع دختر را با چشمانش دنبال ميكند ... حال دسته گل را مي بيند و .... شماره تلفني كه بر سپيدي گچ نوشته شده است . (5/3/81 .... بيمارستان آتيه )
پی نوشت : این پست رو برای دل خودم گذاشتم ...هفته پیش رفته بودم بیمارستان آتیه عیادت یکی از دوستان . خاطره ها برام زنده شد . این هم به یاد آوری همون خاطره برای خودم تکرارش کردم .... | |||
موند واسه فرداش که بازی داشتیم به علی توی سالن گفتم که تو هیچ از سیستم سردر میاری ؟ گفت که ای بابا من خودم ۳ تا سیستم بستم ! ..گفتم ...اییییول بعد بازی میارمش پیشت درستش کنی ...
بازی که تموم شد رفتیم خونه و سیستم بردیم خونه علی ..بهش گفتم من غذا درست میکنم تا تو اونو درستش کنی ... گفت باشه ولی من بهت نگفتم از ۳ تا سیستمی که بستم چند تاشون کار میکنن ....
خلاصه شام آماده شد وخوردیم و بعدش رفتیم سراغ سیستم ..علی سیم پاور رو که دست گرفت فهمیدم کجای کار اشتباه بوده ...گفتم بزار یک دیقه ... سیمو وصل کردم و ....روشن شد ...
گفتم علی از این به بعد بیا این شغل در پیت رو ول کنیم و بشینیم سیستم اسمبل کنیم ..بخدا پول تو این کاراست ...گفت پایه تم ولی دیگه دست تو بازار زیاد شده هیچکی سیستم به ما نمیده ....میگم خیالی نیست ..حداقل از ۱۰ تومن پول اسمبل دادن راحت شدیم ....
خلاصه ...سیستم ما برپا شد ..البته یک ایرادی داره ولی زیاد مهم نیست ...
خونه اش واوانه ..تقریبا ماموریتهای اسلامشهر رو با هم میریم . یک بار که رفته بودیم توی کارگاه بهش گفتم اگه دوست داری میتونی ناهر رو بری خونه بخوری . خوشحال شد و رفت و ساعت دو که اومد دنبالم دردم همچین گرفته است
گفتم چی شد ؟ ناهار خوب نبود ؟ ..گفت نه مهندس ولی نباید میرفتم خونه ... تو دلم گفتم یک مرد هیچوقت وسط روز نباید خونه بره وگرنه ممکنه چیزی ببینه که نباید ببینه
به ع میگن مهندس .... میگن خوشش میاد که بهش مهندس بگن ..منم میگم و اونم جدی خوشش میاد . تموم زندگی ع انگشتر هاشه واسه همین هر دفعه منو میبینه چند تا ازشون نشونم میده
امروز که رفتیم ماموریت دیدم دمغه میگم چی شده مهنس؟ میگه شیش تا از انگشترامو دادم پسرم ببره به رفیقش نشون بده ..برده جاش یک تیکه طلا اورده میگه شیشصد تومن پولشه ... منم بهش میگم آخه پسر از کجا معلوم ؟ من از جونم بیشتر دوسشون داشتم .. منهدس یکیشون یک باباغوری بود قد چشم گاو ...یکیشو ن یک عقیق یمنی خیلی قدیمی بود .....
رسیدیم واوان منو به اصرار برد در خونه شون و طلا رو نشونم داد ..میبینم یکی از سکه های گلدکوئسته .. میگم سر پسرت کلاه گذاشتن ..این دویست هم نمیارزه ....تو هم سخت نگیر پسرت هم جوونه ...باید این برنامه ها براش پیش بیاد تا بفهمه این دنیا اعتماد ارزش نداره ...ولی دیدم که اینگار آب سرد ریختن رو سرش ....گفت تا شنبه بهش فرصت میدم بیارشون وگرنه میرم در خونه شون !
خیلی ناراحت شد تا رفتیم سر پروژه و من رفتم تو کارگاه و ع موند توی ماشین ... بعد دو ساعت که کار ما تموم شد وقتی سوار شدم دیدم حالش جا اومده تا من سوار شدم گفت ...مهندس از خونه زنگ زدن پسرم گفته که تا فردا انگشترا رو میاره ...
بعد هم تا میدون ولی عصر برام از پسرش و ماجرایی که سر یک نوار پیش اورده بود تعریف کرد ....
دم میدون ولی عصر گفت مهندس تو رو خدا هر جا میخوای برسونمت ...براش دست تکون دادم و گفتم ...نه یک کاری دارم انجام میدم و میام سازمان ...گقت پس خداحافظ ....
منم خداحافظی کردم و یکراست اومدم کافی نت و ....اینا رو نوشتم !
پی نوشت : این برای خالی از عریضه نبودن بود .... دلم برای دنیای وبلاگ نویبسا تنگ شده ...هنوز مین بوردم توی تعمیرگاهه خانومه گفت آخر هفته زنگ بزن ! پس فعلا بدنین که هنوز زنده ام ....
بهش نگاه کردم یک جوری منو نگاه میکرد که فکر کردم الانه که گیر بده . حوصله نداشتم و برنامه ام بود به کارگاه خودمم هم یک سری بزنم و ناهار رو اونجا بخورم واسه همین اگه گیر الکی میداد و نگهبان بازی در میاورد و معرفی نامه میخواست خیلی معطل میشدم
با دلهره پرسیدم : چی شده مشکلی داری ؟
گفت : یک مشکلی هست ... اینجا یک جوری شده ...
چه جوری ؟ سعی کردم تند تند توی این کارگاه متروک قدم بزنم و واسه گزارشی که از وضعیت نیمه مخروبه بلوکها میخواستم تهیه کنم نت برداری کنم
خودشو به من رسوند و گفت : اینجا یک اتفاقی افتاده ..یک صداهایی میاد ..
صدای چی ؟ گرگ؟ شغال ؟ روباه ندیدی اینورا ؟
- چرا مهندس . گاهی خرگوش هم میبینیم ...
حس میکنم که یک چیزی نگرانش کرده : خوب ؟
- مهندس شبها یکی میاد میزنه به پنجره ... بعدش میرم دم در میبینم کسی نیست ... گاهی هم در میزنه ...
میخندم و میگم : نکنه تو کارگاه جن داری ؟
: شما اعتقاد نداری ؟
بهت زده نگاهش میکنم ...حالا احساس میکنم این ترسه که توی نگاهش موج میزنه ...
ـمیپرسم شبها تنهایی ؟
: نه .. یک رفیقی دارم که اونم میاد ... اونم دیده
- چی ؟ جن دیدین ؟
: نه مهندس ..اگه دیده بودیم که اینجا نبودیم .. صدامون میکنه ... یک وقتایی که رفیقم اونور کارگاهه منو صدا میکنه بعدش که میرم پیشش میگه که من نبودم ...واسه اونم این اتفاق افتاده ...
- عجب ....
- پری روز توی روز روشن ...بعد از ظهری روی تخت خوابیده بودم ...خواب که نبودم ..نیمه بیدار بودم یکدفعه یکی گفت بیداری ؟.. از خواب پریدم و دور و بر رو خوب گشتم ...بخدا هیشکی نبود ...
- میگم مگه سگ نداری ؟
: داریم اقا مهندس ۲ تا هم داریم ..اوایل پارس میکردن الان مدتیه خفه خون گرفتن و هیج پارس نمیکنن ... هی میرن توی لونه شون دراز میافتن
نمیدونم چی بگم .. فکر میکنم حتما یکدفعه صدای بادی چیزی اومده و ترسیده بعدش داره همه چیزو بهش ربط میده
میگم : چطوری کارگاه رو روشن میکنی ؟
: هیچی یک چراغ قوه داریم .. باهاش شبها گشت میزنیم ....
- یعنی برق ندارین ؟
- نه مهندس ... آب هم از شهر میاریم ...
فکر میکنم هر چی باشه به تاریکی ربط داره ... حتما خیلی ترسیده
بهش میگم : برات درخواست برق میدم .. چهار تا پرژکتور میگیری و اونجا ها ( به چهار گوشه سایت اشاره میکم ) کار میزاری ... برق ندادن برات موتور برق میگیریم !
خوشحال شد : خدا عمرت بده آقا مهندس اگه این وضع ادامه پیدا کنه من نمیمونم
میگم : مگه چاقو یا چماغ نداری ؟
: چرا ... قرآن هم اوردیم ولی یک مدتی نبودن و دوباره اومدن !
یواش یواش منم میترسم ..کارگاه خالی بدون هیچ جنبنده ای وسط بیابون برهوت ... بهش حق میدم
تا مدتی که توی سایت دور میزدم چسبیده به من راه میرفت و بعدش که سوار ماشین شدم تا چند قدم هم دنبال ماشین اومد ...
به راننده میگم : توی ماشین بودی هیچی ندیدی ؟
میگه : نه ...جدولمو حل کردم .. چطور ؟
میخندم و میگم : آخه کارگاهمون جن داشت !
( اومدم سازمان جریان رو برای معاون تعریف کردم .. اونم میخنده و میگه براش یک درخواست انشعاب برق بنویس . گرچه از چند وقت دیگه کارگاه شروع به کار میکنه و اون از دست این برنامه ها راحت میشه ... تو هم نگران نباش ..بیچاره توی تنهایی ترسیده و حالا خیال میکنه جن زده شده ....)
- پی نوشت : هنوز کامپیوترم خرابه .. مادربورد رو باز کردم دادم چکش کنن حداقل تا دو شنبه ازش خبری نیست ولی این اعتیاد رو چیکار کنم ؟ فعلا میرم کافی نت تا بعدش چی بشه ...
من آخرین زخم خورده شمشیر مدهش نورم
من آخرین روح بجا مانده ام از مردمان نا پیدا
از نسل ژنده پوشان عاشق و بی خانمان
من آخرین نفرین آفرینشم از رنج ابدی تنهایی
من آخرین تکه پاره ام از اندیشه کهنه
....
جنگجوی پیر خسته است ....
در انتظار واپسین دم مینشیند
سر خم میکند و مرگ را طلب میکند
جنگجوی پیر خسته است
تقدیم به یک آشنا .... که تولدشه ... میخوستم بدونه که گاهی خستگی بار این زندگی رو باید نشست و بی صدا تحمل کرد .....
پی نوشت : متاسفانه کامپیوترم بشدت خراب شده واسه همین یک مدتی ممکنه نتونم مرتب سر بزنم .....فعلا میتونید نفس راحتی بکشید ولی شک نکنید که بر میگردم!
میرم بالای ساختمونی که به پروژه مون مشرفه . هر چی به ناظر گفتم یک عکس پانوراما بگیر تا من پیش رئیس پز پروژه مو بدم گوش نمیده ..مجبور شدم از کمک ناظر بخوام دوربینش رو بیاره و با هم بریم بالای ساختمون بغلی ...
لنز دوربین جواب نمیده هی مجبور میشم بالا و پایین کنم تا آخرش لبه خرپشتی یک جایی پیدا میکنم که بدک نیست ... نسیمی که پایین میوزید حالا تبدیل یه باد شدیدی شده که یک کم اون بالا رو ترسناک میکنه کمک ناظر میگه که یک بار مجبور شده برای تست جوش از اسکلت خالی و از روی شمشیری پله بالا بره ...منم میگم اونقدر ترس از ارتفاع دارم که هر دفعه بیشتر از چهار طبقه توی پروژه بالا میرم خودمو لعنت میکنم که این چه شغل مذخرفیه که من دارم .میخنده و من هم میخندم .
دارم عکس میگیرم و بدم نمیاد از دهاتی که اون دوره یک عکس بگیرم ولی باطری دوربین تموم میشه . اون دور دورا یک تک درخت هست که خیلی بزرگه . من هر دفعه نقشه میکشم تا برم زیرش یک چایی بخورم ....
داریم میایم پایین . یکی از کارگر ها با صدای نازک و گرمی داره ترانه میخونه ... میپرسم کجاییه میگه محلی خراسونیه ... باد توی ساختمون میپیچه و از سوراخهای جکهای سقف میگذره و هر جک مثل یک نی شروع به نواختن میکنه .....
پیش خودم فکر میکنم چقدر صدای ساختمون نیمه ساز رو دوست دارم .... صدای باد و صدای ده ها نی و فلوت که با هم مینوازند ...صدای سمفونی آفرینش انسان ..صدای زنده گی .....