وقتی که اولین ماه از این سال سگی سپری گشت روح گمگشته در واپسین امید حکم جاودانه نفرین ابدی تنهایی را از دادگاه عدل الهی  به نام خود صادر دید شیطان بر او نازل شد و با پیشنهاد فریبنده خریداری روح گمگشته سعی در وسوسه داشت که صدای قهقهه مستانه ای در فضا پیچید که ای بدبخت من از تو هم پلید ترم و چه را به تو واگذار کنم ...

چنین شد که سند حمکاری میان این دو بسته شد به مدت یک سال تشریک مساعی و بر هم زدن نظام الهی در حوزه استحفاضی خود و در ان زمان بود که وقت امضا ابلیس را از روح پرسید : حالا اسمت چیه ؟

نفس در سینه ها حبس شد و به مصابه آخرین کورسوی امید که از هیچ پر کشید در دل تاریکی نامی رخشید و فرمود مرا منوچهر سابق بخوان !

چنین شد تا بدین غایت او را منوچهر خواندند و حتی شخص شخیص ابلیس گاه از شدت عجز به درگاه او باز آمد و ندا داد که فکر نمیکنی قدری زیاده میروی ؟ گفت غمت مباد که بطری اگر موجود است میبایست در ته آن قطره ای جهت میهمان باقی باشد .

باری منوچهر را مرکبی اژدها گون و نقره ای بود که در تاریکی شب چون صاعقه میدرخشید و چون لحظه خریدش باران باریده بود آنرا باران نام نهاد تا مگر شرم این نفرت دیرین را سیلی از آسمان ببارد و بشوید و چنین بود که به وقت باران چترها را میبست و بر ریزش باران خیره میشد و گهگاه قطره شوری بر آن می افزایید .

در همان اوایل امضای پیمان منوچهر را نوشتاری بود در غالب وبلاگستان و سخن از حرفهایی میزد که از زندگی در خاطرش موجود بود و همو بود که خیالی از تعداد خواننده اش مبود و بیش به اتفاق این زندگی تسامح نشان میداد و بر هر حکمتی بدیده سخره مینگریست و تا بدین غایت که میبینید رسیدیم

در برهه این راه گران بس پیش آمد که منوچهر را از نقش تیره ابلیس وار خود خسته میشد و به صداقت سلاح بر زمین گذاشته مشغول تعمیر میشد که انجمن مناظران این ضعیف بر لطافت خود خواهند بخشید .

سال به پایان رسید و بتدریج وقت تجدید قرارداد با بی مهران الهی باز آمد و روحی که در نقاب دیو گون منوچهر میزید آسمان را مینگرد که شاید حکم الهی را دادگاه تجدید نظر باشد . که اگر بود به انتظار لغو حکم و در غیر اینصورت تخت پادشاهی شیطان را در عمیق زمین بر اندازد و خود بر اریکه نشیند .

هفته نوروز و گذر سال سگی آن نشان مشهود خواهد شد که شک مبر در جهان خاکی جز یک پلیدی بر انسان حکومت نکند و تو ای هوشیار بر حذر باش که هرگز به شکستن حریم عشق دست نورزی و این حکایت از آنرو گفتم که درس عبرتی باشد بر هر عاقلی .

سال نو مبارک !

در یک روز

یا یک بعد از ظهر

در زنده گی هر انسانی مجال آن هست

تا بیرون بخزد از سلول تنگش

و آزادی را تمرین کند !

هر چه میخواهد بگوید

دستانش را

به هر طرفی که خواست تکان بدهد !

آن دم که مایل است

دوست بدارد !

...................

 

(نزار قبانی )

اوففف

داره مثل برق و باد میگذره . اصلا بنظر نمیاد که یک سال بوده اما به سابقه من توی سازمان یک عدد ۱ اضافه میشه و من اصلا نفهمیدم چطور گذشت ...

فقط یک فشار خرد کننده هر روز داره بیشتر میشه و امید دارم با تموم شدن امسال فنر آزاد بشه و بار از دوش من برداشته بشه .

 

آقا بیاید یک کاری کنیم از خجالت وارنر در بیایم و بهش نشون بدیم درباره  اون ملت وحشی که فکر میکرده خیلی اشتباه کرده .... اگه همه با هم باشیم میتونیم در مقابل این فیلم خوب عکس العمل نشون بدیم :

راهش ساده است .. به این سایت لینک بدیم .. همین

توضیح بیشتر هم خواستین یک سری به امیرانه  بزنین چون من الان دارم میرم سر کار فرصتش رو ندارم

یا حق !

یک پست برای دل خودم ....

 

زنده گی جاده ایست خاکستری

من هم مسافرم ....

مسافری مبهوت شگفتی های رفتن

و در کنار هر علامتی به انتظار شگفتی بعدی سرمست .....

روزی که بازرس آمد ( قسمت آخر)

با اینحال ذهنم توی کارگاه بود . ساعت 12 زنگ زدم به رئیس کارگاه اونم یواش گفت دارن از همه چیز عکس میگیرن .. گفتم مگه با مهندس کسی اومده گفتن آره یک خانومی هم ... پیش خودم گفتم دیدی چی شد ؟ حداقل ادب رو جلوش رعایت میکردی تا الان زهر چشم بهت نشون نده .
به رئیس کارگاه گفتم ناهار نگه دارشون و از ناهار کارگاه بده بخورن . گفت باشه .
ساعت 2 بود که مهندس کمک ناظر زنگ زد : گفتم چی شد رفتن ؟ گفت آره ولی مهندس بدبخت شدیم ....
طرف حتی به پریز نصب نشده توی واحد هم رحم نکرد !
من که دیگه آب از سرم گذشته بود گفتم حالا که گذشت عیباشو یادت بمونه باید سیع رفعش کنیم .
کمک ناظر که قطع کرد رئیس کارگاه زنگ زد : مهندس بدبخت شدیم ..طرف حتی به پله لب پریده هم رحم نکرد ...
گفتم خودت کلاهتو قاضی کن ایراداش اگه منطقی بوده باید رفعشون کنی .
خودم هم مونده بودم با این شانس ناجور ..نه من بودم و نه ناظر مون . تازه فرداش هم پنج شنبه و تا شنبه عملا از دست من هیچ کاری بر نمیومد ..
این دو روز رو با نگرانی طی کردم
شنبه که امروز باشه رفتم سازمان . از قبل هم برای هشتگرد رفتن هماهنگ کرده بودم . به رئیس گفتم دیدی منو دور زدن و رفتن ؟ گفت جدی میگی ؟ پس بالاخره بدون تو رفتن ..عجبا ...
گفتم : من برم بالا یک کم پاچه خاری بکنم مگه گزارشه یک کم شل تر بنویسن .. گفت نرو ..خودتو کوچیک نکن .. گفتم فکر کنم بیارزه ..
رفتم بالا دیدم اون خانومه نشسته .. با ترس سلام دادم و بابت چهارشنبه که نیومدم عذر خواهی کردم و پرسیدم پذیرایی که ایشالا کامل بود.. کم و کسری هم بود به بزرگواری ... ( بقیه اش یک حرفهاییتو همین مایه ها )
گفت : نه اتفاقا خوب بود . مدارک هم اگه لازم بود باز مزاحمتون میشیم . گفتم : من دارم میرم دوست دارین بازم بیاین ؟
گفت نه دیگه میریم یک جای دیگه بازدید .
توی دلم گفتم که ظاهرا رفتارش بدی نبود خدا کنه که نظرش هم مثل رفتارش باشه .
رفتم کارگاه ... رفتم همون جاهایی که بازدید کرده بودن و ایرادهایی که گرفته بودن رو دیدم ... آخرش بنظرم رسید که این چیزایی که اینا گفتن هیچکدوم در واقع ایراد نبوده و خیلی مسایل بزرگتر رو اصلا ندیدن
خیالم راحت شد ... گفتم نهایتش هر گزادشی داد روش یک گزارش توجیهی میزارم و به این ایرادا جواب میدم
با عوامل کارگاه دور زدیم و از جبهه شمالی داشتیم برمیگشتیم و به گلهای چسبنده سایت که کفشها رو ده کیلو سنگینتر میکردن بد و بیراه میگفتم که یکدفعه دیدم توی این بارش ها یکی ار پی ها که از سطح زمین بالاتر بوده تا مرز دهانه مخروط وزنی پی خاکش شسته شده .. گفتم اینجا رو هم دیدن ؟ گفتن که نه ..اینجا خیلی گل بود ترسیدن کثیف بشن اینجا نیومدن ... تو دلم گفتم بازم این گل شانس ما بود وگرنه ...
رئیس کارگاه رو صدا زدم و پی رو نشونش دادم و گفتم آخر هفته میام این باید جلوش یک دیوار بتن مسلح باشه و پشتش هم بتن سبک ریخته باشی اونم گفت باشه مهندس میدم فردا آرماتور هاشو ببندن ....


روزی که بازرس آمد ( قسمت سوم)

دیدم موندنم توی سازمان زیادیه سریع وسایل رو جمع کردم و زدم بیرون . عصری هم کلاس excel  داشتم  . وسطای کلاس یکهو موبایل زنگ زد . منم با ترس پریدم بیرون از کلاس دیدم جناب بازرسه .. میگه امروز که نشد بیا فردا بریم !

براش به پیر و پیغمبر قسم خوردم که بابا من یک کار ضروری دارم بیا بی خیال شو شنبه عین بچه آدم میریم دیگه . گفت خیلی خوب یک کاریش میکنم . منم تو دلم گفتم الههههیییی ...

 

شب مهندس ناظر زنگ زد که من دارم میرم شهرستان . یک کم درباره وضعیت کارگاه صحبت کردیم و بعدش پرسیدم فردا کمک ناظر و مهندس تاسیسات هستن .. که گفت هستن .

 

فردا با خیال راحت داشتیم به کار شخصیمون میرسیدیم که هول افتاد تو دلم که نکنه طرف سر ما کلاه بزاره و خودش بی خبر بره توی کارگاه . گفتم کر از محکم کاری عیب نمیکنه یک زنگی زدم به رئیس کارگاه . گفتم ممکنه من نیستم این بازرس بیاد . حواست باشه و ببرشون جاهایی که خرابکاری نداری تا آبرومون نره . گفت خیالت راحت من حواسم هست .

ما هم شروع کردیم به کار خودمونو کردن و ساعت از 10 که رد شد پیش خودم گفتم خطر رفع شد و خیالم راحت راحت ...

یکدفعه ساعت 11 رئیس کارگاه اس ام اس زد که اومدن ! منو بگی رس جام خشکم زد . بلند شدم و هی دور اتاق گشتم که چه کنم و چه نکنم . یکی دو دفعه هم لباسهامو برداشتم که راه بیافتم با ماشین خودم سریع برسونم هشتگرد و ... نهایتش گفتم آب که از سر گذشته ولش کن هر چی شد ..

 

 

بقیه اش رو یکی دو روز دیگه ... خیلی طولانی شد ..تازه بعدش کلی ماجرا پیش اومد ...

روزی که بازرس آمد ( قسمت دوم)

رفتم دفتر بازرسین دیدم هیچکی نیست . برگشتم پایین و پرس و جو کردم و فهمیدم این آقا احتمالا هم سن و سال خودمه . یک فکری زد به سرم . به خودم گفتم اگه شد که امروزو دو در کنیم که فبهالمراد اگه نشد میبرمش و بین راه با هم طرح دوستی میریزسم . بعدش هم توی کارگاه میندازمش جلو و چجند تا سوال ازش میپرسم ببینم چند مرده حلاجه . اگه خیلی وارد بود که با احتیاط کامل میسپرمش به مهندس ناظر مون تا ازش سوتی بگیره .. در غیر اینصورت با اولین خیطی که پیش خودم بار اورد انقدر ضعف اطلاعاتیش رو میکوبم توی کله اش تا نتونه حتی یک اشکال بگیره . بعدش هم میرم پیش رئیسش زیر آبشو میزنم .
تو این فکرا دوباره رفتم بالا ( یک همکارخانومی داشت این بازرس خان که خیلی خشن بنظر میومد ) پرسیدم مهندس .... نمیاد ؟ گفت هنوز نیومده . گفتم بهش بگین هوا خیلی خرابه الان هشتگرد نیم متر برف اومده ... یکدفعه جبهه گرفت که نه آقا ..من خودم از منطقه برفی اومدم .
خودمو جمع و جور کردم که : ببخشید ها ولی هشتگرد با سعادت آباد خیلی فرق داره . خانومه یکدفعه ابروهاشو یک جوری کرد که من همونجا نیم سکته ای زدم . بعدش هم گفت که مهم نیست با پاترول میریم . ( میریم ؟ من که نفهمیدم ! )
دست از پا درازتر و با ترس و لرز برگشتم پشت میزم ...
یک نیم ساعتی روی نقشه ای که براش ریخته بودم فکر کردم و بعدش دوباره با یک مشت نقشه و قرارداد و یک سری اطلاعات رفتم بالا . دیدم اومده . سلام علیکی کردم و گفتم مهندس هوا بد جوریه و الان جاده بسته است و این راننده های سازمان ما رو میکشن و ...
خلاصه دیدم که یک کم شل و ول شده مدارک رو ریختم جلوش گفتم اینا رو حالا یک نگاهی بنداز تا ایشالا شنبه میریم .
دیدم رئیسش هم زیاد دلش نیست و بعدش هم برف شدت گرفته بود خلاصه قانعش کردیم .
خوشحال و خندان و بشکن زنان اومدم پایین گفتن چی شد ..خندیدم و گفتم دودرش کردم !

این ماجرا همچنان ادامه دارد ..... نشون به این نشون که تا موقع نوشتن این ماجرا هنوز ادامه داشت هنوزم تموم نشده ! بقیه اش فردا شب ....

پی نوشت : اصلا هواسم نبود که ممکنه از سازمانی ها کسی وبلاگمو بخونه ..با اجازه تون یک کم متن رو دستکاری کردم بعدش هم عکس پروژه رو گذاشتم ....

روزی که بازرس آمد ( قسمت اول )



فکر کن هزار تا کار واسه فردا داری .دو روز پیش هم مرخصی گرفتی . یک دفعه ناظر کارگاهت زنگ میزنه میگه :
سلام مهندس . حال شما خوبه ؟
تو که دلت حررری ریخته که مبادا توی کارگاه اتفاقی افتاده جواب میدی :
سلام حالت خوبه ؟ چه خبر ؟
یک کم لحن صداش عجیبه : ممنون مهندس فردا شما هم با بازرس میاین ؟
از یک ور آروم میشی که خبری نیست .. از یک ور جا میخوری :
کدوم بازرس ؟ از شهرداری ؟
- نه مهندس از سازمان خودتون .... مهندس ( اسم رئیس جدیدم رو میگه ) زنگ زد گفت فردا میان بازدید ...
ایندفعه دلم بد تر میریزه ..دفعه قبل که بازرس اومد برای کارگاه ما که انصافا هیچ ایرادی نداشت دو صفحه مقاله پر کرده بود در باب مشکلات پروژه ... تازه اون موقع نظارت عالیه من نبودم ....
.....
....
زنگ میزنم به رئیس .. میگه راسته . فردا میادش . تو مگه کارگاهت اشکالی داره ..ولش کن بره ببینه .
به خودم میگم عجب شانسی داری ها . اینم از کار شخصی . قطع میکنم و این بار به رئیس کارگاه زنگ میزنم
جریانو براش توضیح میدم و بهش میگم طرف رو هر جایی نبره و جاهایی که ایراد داره رو نشونش نده .
بعدش دوباره به ناظر زنگ میزنم و میگم فردا نمیرسم بیام خودش یک جوری سر و ته قضیه رو هم بیاره . حتی تلفنی جاهایی که قراره بازرس ببینه رو با هم هماهنگ میکنیم .
تا شب ولی دلم شور میزد . برف که گرفت گفتم خدا میشه این برفه انقدر بباره که فردا بازرس از خونه اش هم تکون نخوره ؟
تو خواب و بیداری تصمیم گرفتم کار فردا رو بی خیال بشم و دنبال بازرس برم کارگاه ....

صبح که شد اول بیرون رو نگاه کردم و دیدم نه بابا ما شانس نداریم ..حتی روی درخت هم برف اونجوری ننشسته .
با صد تا اخم و بد و بیراه لباس پوشیدم و رفتم سازمان .
یک کم بچه ها سر بسرم گذاشتن که ترسیدی ها . منم بدون خجالت گفتم بعله که ترسیدم . بیاد همه ذحمت دو سالم رو هدر بده و من خونه باشم ؟
.........

(طوولانی شد ..دو قسمتش کردم . این ماجرا ادامه دارد ......)

خدا حافظ زمستان زیبا

خداحافظ کوهستان رویایی

خداحافظ جاده خستگی من

خداحافظ ای هستی مرد ... گفت که بکوش مرگت عکس تولدت باشد

بر چهره ات خنده و همه دلها گریان که بازمیگردی به خانه نور

خداحافظ ....خداحافظ ...خداحافظ ...

اما نه امیدی هست به دیدار دوباره ..راهیست که ما نیز در ناکجای آنیم و بزودی در مقصد بازخواهیم آمد

پس

به امید دیدار تا آرزوی دیرین ....آرامش مطلق ....

 

پی نوشت : داشت یادم میرفت ..عکس از منوچهر سابق ! کوهستان شازند

سلام عرض شد .

ما واقعیتش قرار بود این دکون رو ببندیم و بریم ژی کارمون . البته اولش  این رفیق ما ( منظور امیر حسینه ) نشست و گفت بابا تو خسته نشدی از بس نوشتی ...برو یک کم استراحت کن دلت واشه بعدش دوباره بیا و بنویس .

 

ما هم از شما چه پنهون جدی این اواخر فرصت وبگردی و ولگردی مجازی رو نداریم و از طرفی اتاق کار مان طبقه بالا و محل زندگیمان طبقه پایین بود و یک کمی هم تنبل بودیم گفتیم فرصت خوبیه که یک نفسی تازه کنیم .

بگو این حضرت عجل ( منظور هومن رفیقمونه ) قصدش زیر آب زنی و رفتن به اون وبلاگ پر از غم و اشک و دختر پسند و پر آه و ناله خودشه و از اینکه ما اینجا شخصیتی در حد منوچهر سابق ( با ! ) ظاهر شدیم دل خوشی نداره .

القصه بعد یک مدتی هی گفت بابا این مسخره بازی ها رو دست بردار و ول کن این دکوون دود گرفته و پر از زلم زیمبو رو .. بیا ور دل من با هم هی آه در کنیم و ناله سودا ...ما رو بگی رفتیم همچین توی فکر که بدی هم نیستها .. یک مدتی به این کارم سرگرم بشیم

یه هووو دیدیم که نه بابا طرف قصدش  ناجوره و میخواد مشتری های ما رو بکشه سمت خودش که ما از خواب بیدار شدیم و نعره زنان در حالی که لباس خواب تنمان بود سریع پریدیم طبقه بالا و بساط قهوه و اشتراوس و حاج جواد یساری و پینک فلوید رو راه انداختیم و با صدای نکره مان "پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت ... " رو خوندیم و یکدفعه این روح علامت تعجب ما به تکان آمد و هنوز دقیقه نگذشته بود که این پست را نوشتیم به کوری چشم هر چی آدم بی معرفته که فیس آف هم دادیم و مو ها رو مدل آلن دلونی و عینک آخرین مدل میزنیم یاد زمونای ۵ تا ۱۰ سال پیش فقط کمی بیشتر از معمول مغز کله مان از لای موی تنک پیداست ...

خلاصه ..اینچنین شد که ما برگشتیم ....