از خیلی زمانهای دور فکر میکردم دنیا همینه که هست . من هم یک گوشه این دنیا دارم زندگی میکنم و جز همین هم راهی نیست برام .

از خیلی وقتها فکر میکردم که مگه میشه آدم بتونه خودشو نبینه و هر چی که داره رو فدای یکی دیگه بکنه . خیلی وقتها فکر میکردم این چیه که میتونه اشخاص رو طوری به هم برسونه که اینگار جوش خوردن و از هم جدا شدنی نیستن .

چه اتفاقی افتاد ؟ نمیدونم ... چی شد ؟ ... حرفی ندارم ...

میدونی ؟ ... دوست داشتم عاشقانه ترین پست دنیا رو برات بنویسم .. دوست داشتم توی قالب کلمات چیزهایی بگم که توی دلم دارم .. دوست داشتم خیلی چیزها رو بنویسم و بخونی ...

 

ولی بخدا این کار از من بر نمیاد . هیچ کلمه ای نیست که احساس رو توی خودش جا بده . هیچ جمله ای نیست که حرف دستهای تو رو بزنه و هیچ توصیفی از چشم نیست که گرمای نگاه تو رو بگه .

بخدا دوستت دارم برای چیزی که در دل منه خیلی کمه ...

خب فرض کنید یک معاون پشتیبانی هست که شما نمیشناسیدش . کارتون هم بهش نمیافته . فقط اسمشو میدونید و اونم فقط میدونه شما یکی از کارمندای اون اداره اید . یک روز سر یک اتفاق پای شما به جلسه ای باز میشه که اتفاقا تو دفتر این آقا برگذار میشه .

باز از سر اتفاق جا گیر شما نمیاد میشنید ته میز طوری که چشمتون تو چشم این آقای معاونه .. شانس بدش اینه که یک جا که دارن نا حق میگن نمیتونی جلو زبونتو بگیری و یک سخنرانی ۵ دقیقه ای هم در باب مسایل پروژه ها میکنی .

خراب کردی عزیزم . معاون پشتیبانی یک بحث فرعی شروع میکنه بعدش میرسه به اینکه نظر شما چیه ؟ اسم شریفتون ؟

بعله جانم .. حالا دیگه معاون اسمت رو هم میدونه . بعد جلسه هم با رئیست چند کلمه ای حرف میزنه ممکنه راجع به تو باشه

ولی این بد ماجرا نیست ... شما فرداش باز هم یک جلسه دیگه دارین راجع به یک موضوع دیگه . بازم شانس نمیاری و سر جای قبلی میشینی ..

ایندفعه هول برت میداره .. چرا که فکر میکنی داره همه اش تو رو نگاه میکنه .. میبینی که هی از بغل دستی تو نظر میخواد و تو هم آخرین حماقت رو مرتکب میشی و بازم نظر میدی

 

بقیه اش خیلی سریع اتفاق میافته یک مسوول هماهنگی و یکی میخوان که دنبال همه کار ها بدوه . یک گروه تشویقی و یک میلیون هم وعده پاداش روشه .. هی دور میزنه و هی دور میزنه و یکدفعه که رای گیری میشه و تو رو بعنوان فرد مناسب برای این کارا معاون پیشنهاد میده و .....

حالا خر بیار و باقالی بار کن ....شما باید برای سازمان در عرض ۱۰ روز دویست و چهل میلیون تومان درآمد کسب کنی .....

برو آقاجان ....

شبها و روزها

روز ها و شبها 

در اندیشه ام تا کلماتی را متصل کنم تا چشمانی را توصیف کند

چشمانی که مرا در خود گرفت . در خود غرق کرد و به ژرفایش فروبرد

شبها و روزها

اندیشه ام همه اندیشه ام عاشقانه ترین ترانه هاییست که برای چشمان گیرا سروده شده است

روز ها و شبها

در خود مینگرم که چگونه حس گرمی بخش زندگی از نگاهت به جسم من افتاد .

کافیست ... تنها یک نگاه از آن چشمها کافیست تا مرا سیراب کند ..

و یک لحظه از بر کشیدنش دلتنگم سازد .

خوشا رویای شبهایم که میگذاردم در برابر گرمای نگاهت ....

خوشا شب و رویایت  .. .. خوشا لذت دیدارت .. خوشا لذت خاطره ات ....

الان یک چیزی یادم بود .......
.......
......
......
یک کم فکر کردم
به این نتیجه رسیدم

یک سری حرفها رو هیچوقت نباید زد

من که از درون دیوار های مشبک شب را دیدم

و من که روح را چون بلور بر سنگین ترین سنگهای ستم

 کوبیده ام

من که با فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من - باز آفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو

آنچه ماندنیست ورای من و توست

 

(نادر ابراهیمی )