دوش می آمد و رخساره بر افروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود  ........

( حال من ساعت ۱۱ شب دوشنبه ۲۵ دی ماه )

روزهای اول به من دو تا خودکار آبی و سیاه دادن . منم که اسلوب نامه نگاری اداری رو نمیدونستم مجبور بودم یک نامه الکی رو سه یا چهار بار بنویسم . بعدش به این نتیجه رسیدم که بهتره منم یک روان نویس بگیرم تا حد اقل کمتر خسته بشم .

این بود که رفتم یک روان نویس مسکی خریدم و تند تند چند تا نامه نوشتم . یک روز رئیس گفت حالا که از روان نویس استفاده میکنی حواست باشه هیچوقت از رنگ سبز استفاده نکنی ...

بعدها فهمیدم رئیس بزرگ خودنویسش رو رنگ سبز میکنه و انصافا اگه دو تا خوش خط توی سازمان باشه یکیش رئیس بزرگه .و خیلی خیلی بدش میاد کسی با خودنویس یا روان نویس سبز بنویسه .

ما هم یک مدتی با همین مشکی و گاهی با آبی نامه نوشتیم تا یک وقتی متوجه شدم این روان نویسا با سرعت شگفت آوری از روی میز من ناپدید میشن . بعدش هم به هیچکی نمیتونی بگی بابا این مال منه ..

خارج از امضا کردن دستخط شما هم چه بد و چه خوب نشانه خودتونه . یعنی اگه بد خط هم هستی ارزش اینه که یکی بتونه خط شما رو بخونه و هر چی پیچش بدی بد تره . حالا فکر کن یک نامه میفرستی تایپ بعد میبینی کی چیز دیگه برات فرستادن که هیچ با متن اصلی سازگار نیست .

چند وقتی گذشت و نمیدونستم چیکار کنم تا یک بار که رفته بودم روان نویس بخرم بالاخره رنگ تابلو و شاخص رو پیدا کردم !

حالا توی کل سازمان اگه روان نویس بنفش دست کسی باشه میرم جلو و معذرت خواهی میکنم و ازش میگیرمش !

اوه .. امروز یک لوطی اومد سازمان .. باور کنید توی عمرم همچین تیپ آدمی رو فقط توی فیلمای قدیمی دیده بودم ... طرف مالک یک ساختمون 12 واحدی بود اومده بود براش وام بگیره . یک دست کت و شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن سفید یقه خرگوشی و کلاه شاپو و کفش قیصری . روی گردنش رد چاقو ود و بچه ها گفتن زیر کتش قداره شو دیدن .

بنده خدا انقدر تابلو بود که از همه سازمان اومدن بخش ما تا ببیننش . منم روم نشد ازش عکس بگیریم . وقتی رفت و گفت یا حق ! ..نصفف طبقه پشت سرش گفتن علی یارت ! ...

عجبا ..بخدا این مدلش رو ندیده بودم

آه ای منوچهر سابق !

میبینم که مشتری هام کم شده که اتفاقا خیلی هم بهتر ... بعدش هم که میبینم که همه اعترافات خودشونو نوشتن که اونم جالبتر ....

حالا یک کم احساس گناهم کم شده چون فکر میکردم از من خودخواه تر و شکمو تر و بی احساس تر آدم پیدا نمیشه حالا میبینم که نه بابا رقبا در این عرصه زیادن

اما بعد :

 ....

روزی که من رفتم توی سازمان ( آه که چه زود گذشت ..ایگار همین دیروز بود ....) دیدم که یکی از کارهای مهمی که توی این بخش باید انجام بدم نامه نوشتن به دستگاهها و اشخاص مختلفه ..

چه میدونم از وزیر و معاون وزیر و اینها گرفته تا رئیس فلان سازمان و اداره و فرماندار و استاندار  و ....خلاصه رئیس فلان شرکت و مهندس فلانی و الی آخر

درس بزرگش این بود که کلماتی که در هر نامه نوشته میشن یک سری ترتیبات خاص دارن که اگه جابجا یا به اشتباه نوشته بشن نامه شما ممکنه توهین آمیز ... شبیه التماس یا خیلی دستوری و آمرانه ..یا حتی اونجایی که میخوای لحنت تند باشه خیلی محبت آمیز باشه .

البته همه ما با اصول اولیه این کار آشنا هستیم . با اینحال وقتی ببینی که تاثیر کارت ممکنه فاجعه آمیز باشه یک کمی موضوع فرق میکنه .

گاهی هم استفاده از کلمات نادرست یا اشتباهاتی که سهوا بوجود میاد جالبه . مثلا خود من به شرکت نفت یک نامه نوشتم و توش درخواست ۳۰۰۰ لیتر نفت سفید برای کارگاه کردم ...بعدش که نامه برای امضا رفت دیدم رئیس در حالی که میخنده میگه بیا بخون ببین چی نوشتی ... میبینم به جای نفت سفید درخواست ۳۰۰۰ لیتر سیمان سفید دادم ! .. خلاصه این جریان تا یک هفته باعث خنده همکاران بود ...

اما یک چیز مهم دیگه هم رنگ خودکار یا نوشت افزاریه که باهاش نامه مینویسی .....

روزهایم در انتظار شبهایی ست که خواب رنگی تو را در خیال دارد ...

 

خوابهای بودن تو

با دیگری ......

 

.....روز و شب خوابم نمیاید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع .....

 

عنوان عکس : شب یلدا  ...

اوه...

خب واقعیتش من تصمیم نداشتم که توی بازی بزرگ شرکت کنم ولی فشار بی امان دوستان و تهدیدات انجام شده بنده رو مجبور به اعترافات بسیار دردناک میکنه . خلاصه بدونید که این اعترافات با فشار زیاد و تحت شکنجه روحی شدید از من گرفته شده و هم اکنون همه مطالب رو عمیقا تکذیب میکنم :

 

۱- در روابط اجتماعی بسیار ضعیف و توانایی برقرار کردن یک دوستی ساده و درست و حسابی رو ندارم . بخاطر همین تبعات اون رو به صورتهای مختلف تحمل میکنم .

۲- از تکرار یک سری کار ها خوشم میاد ..مثل اینکه فقط توی یک رستوران خاص و پشت یک میز خاص غذا بخورم . از یک فروشگاه خاص لباس بخرم و یک سالن خاص رو برای ورزش انتخاب کنم و ....... .

۳- بشدت به شخصیت خودم مغرورم و فکر میکنم از من خوش تیپ تر توی دنیا پیدا نمیشه . برای همین از آدمهای خوش تیپ هم خوشم نمیاد ...اصلا از آدمهایی که زیادی جلب توجه میکنن خوشم نمیاد .

۴- نقطه ضعف من سیب زمینی سرخ کرده است و در مقابل ژامبون مرغ هم عنان از کف میدم . متاسفانه به خورد و خوراکم اهمیت خاصی میدم

۵- ..... بسیار آدم نا منظم و با ریخت و پاشی هستم ... نصف نامه ها روی میزم گم میشه و هر روز صبح باید نیم ساعتی دنبال موبایلم باید بگردم ....

 

من همه رو تکذیب میکنم .... اینا مال یکی دیگه است ...اصلا به من هیچ ربطی نداره ...

پی نوشت : حالا که برای من دردسر درست میکنین حالا نوبت منه :

من خانمها و آقایان  نازی  و آمنه و رضا و بهناز  و آقای دیوانه  رو به بازی بزرگ دعوت میکنم

 

من زیاد خودمو توی این مساله اسم دخالت نمیدم ... خود رئیس ( خیلی ) بزرگ پیشنهاد داده اسمش باشه ..... ( به علت ترس از رئیس خیلی بزرگ سانسور میکنم هر کی دوست داشت بهش یواشکی میگم ) فکر کنم توی ذهنش یک چیز آنچنانی و یک اتوپیای مدل لوکوربوزیه است ... من فقط خواستم کمک کنم ولی بهتره این تیپ گند زدن ها به عهده یکی دیگه باشه .

اما .. رفتم دیدم دارن برای مسابقه اش سر برگ طراحی میکنن . منم خوشم اومد شیش تا سربرگ مسابقه هم من طراحی کردم . بعدش چیدم رو میز و گذاشتم هر کی دوست داره نظر بده . برای خودم هم جالبه که تمایل امروزی هر چی ساده تر بودن کشش داره .

اممما .... ما که شانس نداریم . تازه خیالمون بود دارن پروژه ها جمع و جور میشن دیروز عصر میبینم روی میزم دو تا قرارداد افتاده . میگم چیه . میگن اول بخون

میخونم و میفهمم دو تا ۲۰ واحدی و ۴۰ واحدیه . توی اسلامشهر ! ...میگم : .... میگن حرف نباشه همینه دیگه . فردا برو یک سری بزن ببین اوضا چطوره . یک زنگی هم بزن با مدیر عامل شرکته قرار بزار تا نماینده اش هم باهات بیاد . بعدش هم میگن ببین این پروژه از اول دست خودته ببینیم چی میکنی ..یک کار حسابی میخوایم ها !

زنگ میزنم مدیر عامل .. میگه آقا ... این چه غلطی بود ما کردیم . یکی از زمینها رو که توی قرارداد اشتباه نوشتن .... اون یکی هم که توش داره کشاورزی میشه ..اصلا جرات نداریم با دهاتیه صحبت کنیم ..

توی دلم میگم به به .. اینم پروژه صفر کیلومتر ما . از همین الان اینجوریه تا آخرش خدا خیر بده ..چی میشد ما یک شغل آزادی داشتیم ...بقالی نمیدونم راننده آژانسی ..نون و ماستمونو میخوردیم راحت بودیم

مضافا بر اینکه ( این کلمه مضافا توی نامه های اداری چه کیفی میده ) امروز که از خواب بیدار شدم میبینم آسمون زیاد برای رفتن به اسلامشهر مناسب نیست ... حالا بریم سازمان ببنیم چی میشه ....

 

عجب روزگاریه ...باید ۷ ساعت دیگه سر کار باشم خوابم هم نمیاد .... راستی اسم شهر سراغ ندارین ؟ من باید فردا برای یک شهر جدید اسم پیشنهاد بدم .....