قرن نوزدهم در دنیای هنر نقش بسیار بزرگی رو بازی کرد . دوران گذار از نئوکلاسی سیسم به سمت مدرنیسم با زیرساختهاییی از تکنولوژی که در طول قرون قبلی اتفاق افتاده شد نتیجه اش فشار وارد شده بر پیکر تفکر انسان در اواخر قرن و در نهایت زایش دردناک مدرنیسم بود .

در این وسط پیدایش عکاسی و در پی اون سینما دید انسان رو از قالب قدیم تغییر داد . این تغییر قالب منحصر به نقاشی نموند بلکه تاثیر مستقیم اون در ادبیات رمان نویسی و حتی معماری بود . دیگه خلق آثاری که تصویر شفافی از موضوعات میداد جذابیت خود را از دست داده بود .

این وسط حرکت موسیقی از حالتی استاتیک به دینامیک که در آثار اشتراوس به خوبی نمایانه برای خود من خیلی جالبه .

چطور یک موسیقی میتونه انقدر سیال باشه ؟ فکر میکنم اغاز زندگی صنعتی برای انسان قرن نوزدهمی خیلی مشکل بوده . برای اولین بار مفهوم کار محدود به زمان و یا کارایی در بازده زمانی برای اشخاص مفهوم پیدا کرده و از یک طرف مقدار وقت باقی مونده برای مردم از حد قدیم کاهش پیدا کرده .

با اینحال معمار ها دست به تجربه زدن . سولیوان که خودش پدر معماری مدرن بود در واقع یک سری آزمایشات معماری انجام داد و همزمان با اون گائودی به خاق آثاری پرداخ که امروزه به چشم شوخی معماری نگاه میشه  و نتیجه اون حتی با یک چرخش بسیار زیاد تولد مدرنیسم در هنر بود .

اما در ایران این اتفا نیافتاد . هنر معماری تا قبل از دوره رضا خان منحصر به سنت صرف پیش میرفت . تا اونجایی که من میدونم در موسیقی و ادبیات و نقاشی و ... هم اتفاق خاصی نافتاد . اما در دوره پهلوی بناگاه ورود فرهنگ غربی در وحله اول باعث ایجاد سردرگمی و پس از گذر زمان باعث نیمچه اتفاق قبل از مدرنیسم شد ... هنرمندانی که علاقه به آزمایش داشتند ..یک کسایی مثل وارطان .....

( دوست دارید ادامه بدم ؟ )

یکی از نقاشی های مورد علاقه من

امیل زولا - اثر ادوارد مانه

این دو نفر ( نقاش و مدل ) در پیدایش هنر مدرن نقش کلیدی داشتند

همسفر هستیم با هم تو این مسیر ......

ناگهان احساس ضعف پاهایش را لرزاند . قبل از آنکه تعادلش را از دست بدهد بر روی کاشی های خنک کف حمام نشست و قدری پلکها را بر هم گذاشت و با همان حال جریان آب را قدری خنک تر کرد

حالش که قدری جا آمد چشمانش را گشود . دست راستش بر شیر آب سرد و دست چپش هنوز تیغ اصلاح را در میان انگشتان داشت . لبه تیغ خون آلود بود . بر لبانش لبخند تلخی نشست و سر را اندکی خم کرد و همیشه همینطور بود . هر وقت که میخواست دوش بگیرد بعد از چند دقیقه حس میکرد که از بالای سرش آبشاری از خون بر سرش میبارد و هر بار حس شیرین خوابی ابدی او را در میگرفت . همسان شدن و رفتن از دریاچه ای خون آلود . از خون میترسید ولی خونی که شسته میشود را دیگر کسی نمیبیند . کافی بود با همین تیغ ...

دوباره تیغ را نگاه کرد . قطره خونی بر لبه آن جمع شده بود و منتظر اشاره ای که بچکد . باز فکر کرد به هزار و یک دلیل میشود به زندگی پایان داد و به هزار و یک دلیل میتوان زنده بود . فاصله ای به اندازه یک تیغ ما بین خروش و آرامش . . .

احساس میکرد قدری حالش بهتر است . تصمیمش را گرفت و به زحمت از جا بلند شد . .. زخم را در آینه وارسی کرد ... تیغ را در سطل زباله انداخت و با تکه پنبه ای زخم را فشرد . خوشبختانه زیاد صورتش را نبریده بود .....

 

بی دلیل ... بهار ۸۶ !

................

میدانم که این نامه ها که برای تو مینویسم

چیزی جز آینه نیستند!

آینه هایی که غرور خود را در آنها مینگری ....

با اینهمه من چمدان عشق تو را حمل میکنم

و خجالت میکشن از سیلی زدن به زنی

که در چمدان دسته سفیدش

زیبا ترین روزهای مرا می برد !

پی نوشت :چقدر این شعر نزار قبانی سهمگین بود .. چه بار اول که خوندمش و چه اینبار که بازخونی کردم دیوونه اش شدم

 

نمیدونم چرا انقدر خسته ام . دیگه از منوچهر سابق بودن دارم خسته میشم . این آخری ها یکی از بچه های وبلاگ نویس  بهم کتابی که منتشر کرده بود رو هدیه داد و روش نوشت تقدیم به منوچهر سابق . اینگار مدتیه اون آدمی که پشت نقاب پنهان بوده فراموش شده و دیگه وجود خارجی نداره ...

ولی اون پشت یک دل میتپه که مال منوچهر نیست ... با هر حرفی از زندگی منوچهر کلی از خودش میگه و دائم در حال شکایت کردنه .

شاید دیگه برم از اینجا ... دیگه از این نوشته های بی مزه خسته شدم . 

خیلی خسته ام .

خیلی پیر شدم .

 




بی تو این جاده میرسه به نا کجا


تکیه گاهم باش تو ای خدا


ای خدا


ای خدا




پی نوشت :


این محسن نامجو خواننده عجیب و غریبی بود .. صدا دلنشین و ترانه زیبا . باید کاستشو بخرم ببینم اونجا چطوره ...


اوه تا یادم نرفته بگم عکس از منوچهر سابق سری" اون شبی که برق رفت ..."

قالب جدیدم قشنگه ؟ خودم که خوشم میاد ..همچین با روحیاتم میخونه . و زخمتش با الهام جان جان بوده که ازش خیلی ممنونم .

اما هنوز کامل نیست و واسه همین قسمت کامنت گذارش کار نمیکنه . اولش فکر کردم که خوب اینجوری که نمیشه ... بعدش بنظرم رسید مثل یک بازیگرتئاتری میمونم که توی یک صحنه پر از نور داره بازی میکنه و هیچ نمیدونه صندلی های سالن خالی هستن و هیچکی ننشسته .... اینجوری هم یک حالی داره ها !

خوب ادامه میدیم ...

( صحنه نیمه تاریک . منوچهر لباس سراسر سیاه نشسته در لبه پرتگاه  و پایین را نگاه میکند )

( صدای ناپیدا ) : روزگاری خواهی دید که در کاروانی از درخشندگی و شاهواری عشق را به همراهی از دره نفرتت گذر خواهند داد و تو تنها نظاره گری ....

( منوچهر برمیخیزد و میگوید : ) ...........................

 

پیشاپیش از شهرستانی هایی که در مدت عید تهران رو ترک کردن و گذاشتن این شهر نفس بکشه کمال تشکر رو دارم لازم به ذکر است اینجانب هم که شهرستانی هستم به سهم خودم دو روز از تهران رفتم که از خودمم هم بابت این مساله تشکر میکنم !

 این روزا سر کار رفتن سخت که نبود هیچ . خیلی هم صفا داشت . فکر کن فقط یک سوم کارمندای سازمان اومدن و رئیس شده مدیر یکی از بخشهای متوسط . اونم خودش هی خانومش زنگ میزنه زود باش بیا این فک و فامیلاتو جمع و جور کن که دعوتشون کردی .

خلاصه یک روزش که به دیده بوسی گذشت وکلی حوصله ام سر رفت واسه همین فرداش یک برگه ماموریت پر کردم و رفتم به کارگاههای غرب یک سری بزنم

شانس ما یک پیکان درب و داغون دادن و راه که افتادیم ۱۰ کیلومتر نرفته یکدفعه در کاپوت پرید بالا

خلاصه یک کم باهاش ور رفتیم و دوباره راه افتادیم که ۱۰ کیلومتر بعد این قضیه تکرار شد . آخرش ما راه یک ساعتهرو با ۴ بار توقف طی کردیم و وقتی رسیدیم کارگاه دیدم جز دو تا نگهبان کسی نیست .

یک دوری زدم و بعدش رفتیم با نگهبانه یک چای خوردیم و دیدم بدی نیست یک سری هم به نظر آباد بزنم

تا اون کارگاه یکدفعه نگهبان پرید جلومون که مهنس ! روز ۲۸ ام یکی با حکم دادگاه اومد و ۱۰ تن آهن برد ! منم به حراست زنگ زدم گفت نمیدونم اگه حکم دارن بزار ببرن !

منو بگی یکدفعه هول کردم و ترسیدم که الان از شانس ما مجبوریم یک مدت توی اوین آب خنک بخوریم که اموال دولت رو بردن !

بعدش فکر کردم خوب طرف حکم داشته حتما یک دلیلی داشته دیگه . تو این فکرا بودم که نگهبان گفت مهننس! این حققوقق ما خیلی کمه امسال یکک کم بگو زیادش کنن .. منم گفتم شانس بیاریم این قضیه آهنها به اخراجم ختم نشد باشه .

یک زنگی زدم به معاون رئیس پشت میزش نبود . فکر کردم دست ما که به جایی بند نیست و طرف آهنها رو با حکم دادگاه برده دیگه . کارتم رو دادم به نگهبان و پشتش هم شماره معاون رو نوشتم و گفتم اگه اتفاقی افتاد به این شماره زنگ بزن .

برگشتینی توی این فکر بودم که این معاون از همه ما بیشتر در جریانه و خودش خبر داره چی به چیه .. بزار خودش مشکل رو حل کنه ... مستقیم اومدم خونه و به مادر گفتم بساط رو جمع کن که صبح میریم اراک . به همکارم هم زنگ زدم که یکی دو روزی برام مرخصی رد کنه تا آبها از آسیاب بیافته .

شنبه بین التعطیلین که رفتم سازمان همکارم گفت کجا بودی از کارگاهت ۵۰ تن اهن دیگه بدردن ! ...گفتم معاون خبر داره ؟ گفت آره سراسیمه رفتیم دادگاه دیدیم حکم قانونی دارن یک کم دور خودمون گشتیم و برگشتیم ...ظاهرا این دادره حقوقی یک جایی اشتباه کرده ..... (منو بگی قند تو دلم آب شد که خدا رو شکر خطر رفع شده ... )