یکی بود یکی نبود
پشت اون کوه بلند آرزوهای دست نیافتنی ...بعد دریای اندوه و بالاتر از جنگل تاریک دروغ و وسوسه شهر خاطره های من بود ...
.......
بقیه اش یادم نیست ...فکر کنم باید برم دکتر .... پاک فراموشی گرفتم !
یکی بود یکی نبود
پشت اون کوه بلند آرزوهای دست نیافتنی ...بعد دریای اندوه و بالاتر از جنگل تاریک دروغ و وسوسه شهر خاطره های من بود ...
.......
بقیه اش یادم نیست ...فکر کنم باید برم دکتر .... پاک فراموشی گرفتم !
وتو چشم در راه مرد دیگری هستی !
من این را میدانم .....چمدانت را میاورم !
................................
...............................
میدانم این نامه ها که برای تو مینویسم
چیزی جز آینه نیستند !
آینه هایی که غرور خود را در آنها مینگری !
با اینهمه من چمدان عشق تو را حمل میکنم
و خجالت میکشم از سیلی زدن به زنی
که در چمدان سفیدش
زیبا ترین روزهای مرا میبرد
شعر از نزار قبانی -
یک عکس خوب هم براش انتخاب کرده بودم ولی دارم ویندوز رو پیاده میکنم برای همین فتوشاپ رو پاک کرده بودم ...ایشالا بعدا برمیگردم
توی ساختمون سازی یک چیزی هست به اسم صورت وضعیت قطعی ...یعنی شما میای همه کارایی که شده رو حساب کتاب میکنی و بعدش میبینی به پیمانکارت چقدر پول دادی و آیا کم دادی یا زیاد دادی ...بالتبع این وظیفه نماینده ناظر مقیمه که این کارو بکنه ولی چون معمولا عدد و رقم که بالا رفت نمیدونم ( و بخدا نمیدونم ) چرا ناظر بجای اینکه طرف ما کارفرما باشه نوکر پیمانکار میشه ...خلاصه .... وقتی وارد یک کاری میشی که ۳ سال پیش انجام شده و داره با همه کاستی ها و کمبود هاش کار میکنه تازه میفهمی که کجاها اشتباه کردی و کجاها خراب کاری بار آوردی ....
میدونی ..هیچوقت حرف منو نمیفهمی تا منظره بچه هایی رو ببینی که توی پناه دیوار مثل تریکی ها نشستن و دارن تو رو نگاه میکنن .... تو براشون هیچ جای بازی ندیدی !
تراس هایی که برای خونه ها طراحی کرده بودی حالا نقش بقالی و سبزی فروشی وخونه ها نقش آموزشگاه خیاطی و گلدوزی و ..... پیدا کردن چون تو مجموعه تجاری ندیدی ....
میدونی ...خیلی چیزها هست که نباید راجع بشون بدونی ..... چون اگه دونستی دردت زیاد تر میشه ...میسوزی .....و نمیتونی کاری بکنی
با اینحال ..توی اولین متر کشی به اتفاق ناظر و نماینده پیمانکار بین عدد ما و صورتجلسه اونا ۴۰ متر احتلاف بود ....واسه همین مجبور شدیم همه چیزو از اول چک کنیم ....
وسط کار بهم زنگ زدن مهندس خودتو سریع بسون به اون یکی پروژه ...میپریم تو ماشین و میریم میبینم که پیمانکار اون پروژه و ناظرش وایسادن تا ما برسیم ...رئیس منم میاد و ما رو راهنمایی میکنن به داخل یک خونه ...
کف نیم متر نشست کرده ...دیوار مثل یک مقوا جر خورده بود ....میگم این زیر سازیش غلط بوده ....رئیس میگه این لوله آبش عایق نداشته پوسیده خاک رو شسته ....طرف میزنه توی سر خودش که بابا من ۳ روزه این خونه رو خالی کردم و زن و بچه ام از ترس اینکه خونه سرشون خراب بشه فرستادم پیش فامیلام ...
برمیگردیم سر پروژه خودمون توی برق آفتاب و با دست و پای خاکی ...تا عصری با اون یکی سر و کله میزنیم ....
دارم بر میگردم خونه ...با یک ریخت حسابی کارگری ....وقتی توی تاکسی میشینم دختر بغل دستی هی خودشو جمع و جور میکنه که مبادا مانتوی روشنش لک بیافته ..... من حتی یادم رفته کلامو توی ماشین از سرم بردارم ! ...به خودم میخندم و توی دلم میگم ....من یک کابوی تنها و خسته ام که فرسنگها از خونه اش دوره ! ......بعدش یک کم بیشتر به خودم میخندم ....
۰۰۰۰۰
نرسیده به درخت
کوچه باغیست که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق
به اندازه پرهای صداقت
آبیست .....
(عکس از منوچهر سابق - باغات شهریار )
مهتاب باش بر شب تیره تنهاییم
چشمه باش بر دل خشکیده ام
........
باش
و تنها بودنت مرا زنده نگه میدارد
خلاصه ما با این استاد ماجرایی داشتیم . اسم درسش هم طراحی با دست آزاد بود . تکلیفش هم این بود که با یک روان نویس و یک دسته کاغذ پوستی توی خیابونا می افتادیم و از در و دیوار طرح میزدیم ....
این آقا هم آدم عجیب و غریبی بود ..از کار هیچکی راضی نبود ... هی غر میزد که دستاتون ضعیفه .... گاهی خودش میامد بالای سرت کنار کارت یک درخت میکشید و جلسه آینده اش گیر میداد که این درختو کی کشیده ....چه خراب کاری کرده ! ..کفر آدمو بالا میاوزد و آخرش نمیدونستی با این درس چیکار کنی !
خلاصه با جاوید پلنگ ما ماجرا هایی داشتیم ...خوب یادمه که اون سال اول اکثرمون بهت زده شعرای شاملو بودیم و نوار کاشفان فروتن شوکران دست بدست توی خوابگاه میگشت و ....
خیلی طول کشید که فهمیدیم نقاشی روی جلد کتاب دشنه در دیس ( مجموعه شعر شاملو ) کار جاوید پلنگه ...خیلی طول کشید که فهمیدیم طرح روی جلد دیوان حافظ به روایت شاملو کار جاویده و...خیلی طول کشید که فهمیدیم شاملو یکی از شعرهاشو تقدیم به جاوید کرده .....
و خیلی طول کشید تا فهمیدیم این دو نفر دوستای صمیمی هستن و وقتی جوون بودن شاملو برای بچه ها شعر میگفته و جاوید کنار شعرا نقاشی میکشیده .....
چرا اینا رو گفتم ؟ چون هفته پیش جاوید رو توی دانشگاه دیدم و وقتی سرخم کردم و استاد رو سلام گفتم با همون حال قدیم یک سری تکون داد و رد شد و رفت .... چرا اینو گفتم ؟ چون امشب دلم هوای شاملو رو کرده بود و دفتر شعرش رو باز کرده بودم :
قفس
قفس این قفس این قفس ....
پرنده
در خواب از یاد میبرد
اما من در خواب میبینم اش
که خود
به بیداری
نقشی به کمالم
از قفس
خیلی دلم برای گریه تنگ است.....
این دفعه که از بروجرد برمیگشتیم به حمید رضا گفتم که بیا بریم اراک من یک بستنی فروشی میشناسم که همیشه مشتریشم بین راه یک بستنی هم میزنیم . حمید رضا هم بدش نمیومد توی شهر یک دوری بزنیم . واسه همین بجای کمربندی رفتیم توی شهر و جلوی بستنی فروشی ایستادیم و من رفتم که بستنی بخرم . .....
دیدم مثل تهران جلوی بستنی فروشه یک صف بلندی آدم وایساده منم رفتم نفر آخر وایسادم و هی یاد اون قدیما کردم که با بچه محلها میزدیم بیرون و آخر شبی همینجا بستنی میخوردیم . ... یکهو احساس کردم از روبرو دو تا خانوم جوان دارن میان و قیافه یکیشون عجیب بنظرم آشناست ! منم همینجور مونده بودم که چیکار بکنم یک نیمچه سری تکون دادم و دیدم خانومه خندید و گفت : سلام حالتون خوبه ؟
من که جا خورده بودم و هی فکر کردم دیدی چه اشتباهی کردم ؟ من از کجا اینو میشناختم ؟ چرا سر تکون دادم ..... واسه همین با خجالت سرمو انداختم پایین ... حتی جواب سلام هم یادم رفت که بدم . ولی وقتی خانومه رد شد برگشتم و دیدم اونم داره منو نگاه میکنه ....
توی راه جریان رو برای حمید رضا تعریف کردم و گفت شاید جدی میشناختت .- آخه میدونی اگه فامیل بود که حتما میشناختمش و اما اگه فامیل نبود من حد اقل ۱۰ ساله که از این شهر رفتم ..نشون به اون نشون که دختر همسایه ای که من بچه بودم ازش خوشم میومد الان خودش یک دختر دو ساله داره ! پس حتما هردومون اشتباه کردیم . حمیدرضا میخنده و میگه فکرش رو نکن .... ولی فکر این قضیه که آدمهایی که من میشناختم حالا چقدر تغییر کردن و برای خودشون بعد از سالها عالم دیگه ای دارن تا تهران ولم نکرد .البته امیدوارم که طرف واقعا اشتباه گرفته باشه و من هم اشتباه کرده باشم ...
پی نوشت مربوط به تصویر :
مرا همره نبودی
تا بجایی برویم که آسمان و دریای گندم
افق را زرین میکنند
تا در کنار این موج
روحمان را به نسیم بسپاریم و
در آن دور دست
در کنار آن چوپان خوش صدا
جرئه ای آب حیات از کوزه اش بنوشیم
و به آواز وحشی طبیعت گوش فرا دهیم .....
« ...نمیدونوم دلوم دیوونه کیست ..... »
(عکس از گندمزارهای اطراف بروجرد- منوچهر سابق )
وقتی که تنها میشم دیگه منوچهری نیست که با صدای خنده هاش نزاره که قیافه واقعیمو نشون بدم ... وقتی تنها میشم منوچهر نیست که حرفهای بامزه بزنه و دیگرون رو سرگرم بکنه .... وقتی تنها هستم این نقاب از صورتم میفته و مجبور میشم یک بار دیگه با خودم روبرو بشم ... ذره ذره خودمو بدرم و تیکه تیکه کنم ...بعدش راه بیافتم و توی این شهر هر تیکه از خودمو جا بزارم تا وقتی که از دلم هیچی نمونه که بخواد بهونه بگیره ... دیر وقت بر میگردم خونه و روی تختم دراز میکشم و به منوچهر فکر میکنم ... که هر چی رو عوض بکنم اون ته وجودم هنوز یک چیزی هست که مثل الماس نمیتونم تراشش بدم و همینجور سفت و محکم برام از زندگی که دارم میگه ...میگه و میگه و.....خوابم میبره
دیشب پس از سی سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی ست
و بر خلاف سالهای پیش
رنگ بنفش و ارغوانی را
از رنگ آبی بیشتر دوست دارم
دیشب برای اولین بار
دیدم نام کوچکم دیگر
چندان بزرگ و هیبت آور نیست
این روزها دیگر
تعداد موهای سفیدم را نمیدانم
گاهی برای یادبودلحضه ای کوچک
یک روز کامل جشن میگیرم
گاهی
صد بار در یک روز میمیرم
حتی
یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی میکند
گاهی دل بی دست و پا و سربزیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی میکند
اما
غیر از این حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی ست...........
این باران روزی روح مرا خواهد شست
این آسمان روزی مرا خواهد برد
این زمین روزی از سر مهر با من خواهد بود
آری ... روزی از این روز ها هم برای من خواهد بود
( این تصویر نقاشی نیست ... یکی از روستاهای اطراف بروجرده که امروز عکس گرفتم ! )
اول : خدا رو شکر که این ماه لعنتی تموم شد وگرنه آخرش دیگه خیلی داشت اعصابمو خورد میکرد . نمیدونم این چه حکمتیه که این بهشتی ترین فصل سال حال منو جهنمی میکنه !
دوم : خیلی ها دوست دارن تعطیلاتشونو برن شمال ! اما بنده یک چند وقتیه که طراحی ویلا توی بروجرد بهم پیشنهاد شده و لازم شد برای دیدن پروژه یکی دوبار برم بروجرد . این عکس بالا رو از جاده گرفتم و این زیبایی بی حد و حصر رو برای خودم ثبت کنم . .. بدون تعارف غریب دوست ترین مردم ایران بروجردی ها هستند ....دمشون گرم و سرشون خوش باد !
آخرش :
هیچی ! .... فکرم دم صبحی خوب کار نمیکنه . برم سر کارم که امرز باید برم هشتگرد .....
این هم متاسفانه اضافه کنم :
من هر روز به وبلاگ قبلیم سر میزدم ..دروغ نگم که خیلی دوستش داشتم . ولی پرشین بلاگ گرفت و تعطیلش کرد .حالا دیگه پاک مثل آدمی شدم که شناسنامه شو پاره کردن و دیگه هیچ هویتی نداره ....دیگه اون آدم پشت ماسک مرده و فقط خودش مونده .....دیگه فقط منوچهر مونده ..منوچهر سابق!