حیف از آن عمری که با من زیستم
پسرک چشمانش را بست ...
پرده تاريکی به تدريج به نيم سايه سرخگونی بدل شد. در دور دست جنگلی را ديد . درختان سرو بلند و زيبا و پرندگانی که ميخواندند ... حتی صدايشان را ميشنيد ..صدای ريزش آب را در جويبارهای جنگل ... نزديکتر رفت و به درختان خيره شد ....برگهای سرخفام درختان چون شعله های ظريفی ميرقصيدند و به بالا پرواز ميکردند .. آتش ذره ذره توسعه پيدا کرد و جنگل سراسر غرق در شعله ها شد .. پسرک جذب منظره بديع سوختن باز هم نزديکتر رفت و گرمای لذت بخش شعله را بر گونه هايش احساس کرد ... بناگاه همه چيز آرام گرفت و جنگل بار ديگر در خاموشی و تيرگی فرو رفت ... پسرک ترسيد سرمای سختی بر جنگل حکمفما شده بود و سايه ها شکل مهيبی به خود گرفته بودند ...هر درخت صليبی شده بود بر سنگ قبری در پای آن اکنون به وسط قبرستان رسيده بود ...تمام افق تا دور دست همه صليبهای نيم سوخته ای بود افراشته بر قبری ..آهی کشيدو...
چشمانش را باز کرد ... سقف سياه شده بود و هوز گالن نيمه خالی نفت در کنار تخت نيم سوخته واژگون افتاده بود ...
(رویای جنگل - از نوشته هایی که خیلی دوستش دارم و خیلی قدیمیه )
هنوز زنده ام
هنوز قلبم میتپد
هنوز در رگهایم عشق جاریست ...
امکان نداره
بر ماسه زار سینه ات خمیده ام
این کودک
از زمان زاده شدن نخوابیده
نزار قبانی
روز معمار مبارک
همکار عزیز

میخواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میگردد ....
عکس از منوچهر سابق ! کاخ نیاوران