مثل یک پروانه ببین

اسیر مشت بسته ام

از این همه پرسه زدن

کوچه بکوچه خسته ام

تو لحظه های بی کسی

اسیر ناباوریم

تو قاب خالی جنون

یک عکس خاکستری ام  .........

 

(موسیقی متن فیلم دستهای آلوده آهنگساز : بابک بیات --- با صدای نیما مسیحا )

معمولا از وسط روز ماموریت رفتن خاطره خوبی ندارم . واسه همین وقتی ساعت ۱۱ بعد یک دور اینور او اونور دویدن پامو گذاشتم توی سازمان  فکر کردم که بهتر بود امروز رو میموندم خونه و اصلا نمیومدم . یک دور که آسانسور میاد انقدر توش جمعیته که من جا نمیشم . دفعه بعد تنها هستم و توی آینه دارم شکلک در میارم . یک بار آهنگ از کرجه تا راین ... یک بار آهنگ امام علی ... تا بالاخره میرسم .

بگو قبلش پیمانکار و مشاور اومدن و نشستن پیش رئیس من و دارن هی میبرن و میدوزن ... احتمالا قبل وارد شدن من هم دارن میگن که این منوچهر سابق اینگاری پای هیچی رو نمیخواد امضا کنه ...خوب مسولیتشو بدین به یکی دیگه .... که ناگهان ( ایول چه آرتیستی !) من مثل برج زهرمار از آسانسور میام بیرون . بلافاصله پیمانکار میگه آخه این مهندس منوچهر سابق هم حق داره ( اگه میگفت حیوونکی دندوناشو خورد میکردم ) خودش نبوده نمیدونه چی شده ... منم نه سلام و نه علیک میگم کاری نداره میدم کف تموم پروژه رو سونداژ کنن . اصلا خوش دارم لوله ها رو متر بزنم ... رئیس هم که میدونه بعد من باید خودش امضا کنه میگه خوب آخه چرا قبلش این کارو نکردین ؟ .... خلاصه کار بالا میگیره و بالاخره نماینده پیمانکار که آدم زرنگیه دقیقا به موقع صداشو پایین میاره و میزاره و میره ...

من هنوز حال رو روزم سر جاش نیومده بود که شنیدم هی میگن از کجا معلوم این لوله فاضلاب ۱۱۰ باشه ؟ مشاور میگه راهش اینه که در منهول رو باز کنیم ... من میگم بلللله ؟ حتما منم برم توش نه ؟

میبینم رئیس داره یک جوری حق به جانب نگاه میکنه ... میگم بدید به من امضا کنم همه اش ۱۱۰ هه تضمینش با من ... ( توی دلم برای ناظر خط و نشون میکشم که رئیس استارت رو میزنه ..) میگه : آقا آخرش ما نفهمیدیم شما نماینده مشاورین یا پیمانکار .... ( این یعنی با کنایه بهش ای دغل باز تو هم از آخور ما میخوری و هم از توبره پیمانکار و فکر کردی ما خریم ؟ ) رنگ ناظر میپره و من و من میکنه و میگه آقا ما رو کی از این پروژه بر میدارن ..خسته شدیم ... شما هی میگی برو استعلام سه سال پیش بیار و اون آقایون هم که میگن زود باش کارمون تموم شه .. من میگم میخواستین سه سال پیش استعلام بگیرین تا الان نخوای این کارا رو بکنی .... خلاصه طرف رو حسابی میکوبیمش و بعدش میفرستیم بره .

وقتی رفت رئیس میگه وقتی من روی یک قضیه ای تند میشم تو دیگه نمیخواد داغ کنی .هفته دیگه با (ب) برو کارگاه مواردی که میتونی رو بازدید کن . بقیه اش رو هم با رئیس بزرگ جلسه میزاریم و تکلیفش رو مشخص میکنیم .

میبینم راست میگه ..بازم میگم کاش امروزو میموندم توی خونه ... سرمو گرم صورت جلسه ها میکنم تا زود تر زنگ آخرو بزنن و جیم بزنیم .... بعد از ظهری از خونه زنگ میزنن و میگن این لوله کش خراب کاری کرده بلند شو بیا ببین چیکار میشه کرد .... هول هولکی مرخصی میگیرم و راه میافتم سمت خونه ... هی به خودم میگم کاش امروز رو تا آخر وقت مثل بچه آدم سر کار میموندم ....

من در انتظار شنیدن کلامی هستم

که از برای من نیست و مراناشنیدنیست . . .

دوستت دارم را میگویم

من در انتظار دیدار در خیابانی هستم

که سرشار از حس تنهایی من است و هماغوشی تو

بوسه را میگویم

من در انتظارم ....که شبها بگذرد و روزها به توالی رسد

شاید که تو را لبخند بر لب بینم ...هرچند دست در دست دیگری ...

آری

روزی خواهی آمد

از کوچه های باران

با دوستت دارم ها و بوسه ها و لبخند ها

روزی خواهی آمد .... 

 

شاید پستی که نوشته بودم و پاک شد طولانی ترین پستی بود که تا بحال نوشتم ...

براتون از زندگیم نوشتم

از اتفاقاتی که امروز برام افتاد .. از هوا و از ناهار و از درد کلیه و از آدمهایی که کنار اتوبان و یا از بالای پنجره اتاقم میبینم .

 

 

گفته بودم تو دلم یک چیزی مرده ... یک چیزی شکسته و یک چیزی خشک شده که الان خاطره اش هم آزارم میده ...

از اینکه آدم بودن چقدر سخته و گاهی حالم از احساس انسان بودن بهم میخوره .

ولی الان فقط جمله آخر متنم یادمه :

حرفی ندارم ...شعری ندارم ...عکسی ندارم ... دلم میخواد یک مدتی از این زندگی مرخصی بگیرم ولی نمیدونم حکمم رو کی باید امضا کنه .....

هر چی آرزوی خوبه مال تو ....

هی چی که خاطره داری مال من .......

 اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بی قراری مال من .....

منم و حسرت با تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

آخر غربت دنیاست مگه نه ؟

اول دو راهی آشنا شدن .....

(غریبانه - ترانه از احسان خواجه امیری )

پی نوشت : با تشکر از گلناز که لطف کرد و بهم گفت چطوری میتونم بشنومش ...گاهی یک جمله ... یک کلمه .. یا یک اشاره برای بیان احساس درونی کفایت میکنه ...گاهی گفتن همین یک کلمه و یک حرف چقدر سخته ....

 

 

چشمه جوشان اشکم مدتهاست که خشکیده

دستهایم خسته

قلمها  نیز .....

همه را شکسته ام

دلم دیگر برای خودم تنگ نمیشود

نگاهم آسمان را از پی هیچ معجزه ای نمیجوید

باور کرده ام

رفتنت را .....

 

به رضا میگم پست خواستی برات گذاشتم حالا یک دستی به قلم ببر یک دیو برای پست من بکش ....میگه این که کشیدن نمیخواد برو جلو آینه خودتو نیگا کن ......

این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است

کین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست .....

افسانه کهنه ما

يكي بود يكي نبود … زير گنبد كبود … بعد اون درياچه زيبا و جنگلاي تاريك …پشت اون كوه بلند … يك شهري بود . مردمانش همه خوب بودن . مهربون و با صفا بودن … همه شون سرشون تو كار خودشون بود و از صبح تا شب دنبال يك تيكه نون حلال ميدويدند …

اما اين شهر قشنگ ما يك حاكمي داشت كه خيلي هم آدم خوبي بود . حاكم يك دختر داشت كه مثل پنجه افتاب ميموند از خوشگلي طوري كه تو شهر ما همه مردم از پير و جوون عاشقش بودن . حاكم هم چون پسر نداشت همه ميدونستند هر پسر خوشبختي كه با دختر ازدواج كنه حتما بعدها حاكم شهر ميشه …واسه همين همه پسراي جوون شهر از صبح تا غروب جلوي پنجره اتاق دختر حاكم جمع ميشدند و هر كاري كه به فكرشون ميرسيد انجام ميدادن تا مگه دختر حاكم پنجره شو وا كنه بلكه يك نگاهي به اونا بندازه و مهرشون تو دل دختر حاكم بيفنه …

اين شهر قصه ما يك چيز عجيب و غريب هم داشت . اونم اين بود كه همچين كه هوا يواش يواش تاريك ميشد از سمت كوه بلند صدا هاي ناله ميومد . كه مردم ميگفتن ديو سياه داره درب قلعه شو باز ميكنه و تاريكي رو به سمت شهر ول ميده … همين طور هم ميشد يعني يكدفعه تموم شهر رو تاريكي مطلق ميگرفت .به=عد هم از تو كوچه ها صدا ها ناله ميومد . طوري كه هيچكي جرئت نداشت كه نيمه شب از خونه ا ش بياد بيرون . دم دماي صبح باز صداي ناله اي ميومد كه ميگفتن ديو دوباره به قلعه اش برگشته ….

القصه  بالاخره دختر حاكم با پولدار ترين و خوش تيپ ترين پسر شهر ازدواج كرد . يك جوونمردي هم رفت و ديو ساه رو كشت . ولي

…… دختر حاكم هنوز هم كه هنوزه در حسرت اون چشمهاييه كه تو تاريكي از سر شب تا صبح نگران پنجره اتاقش بود…..

 

پی نوشت :

۱- نمیخواستم این پست رو تکرار کنم. فکر میکردم چیزی که متعلق به گذشته است یاد آوریش گرچه گاهی خوبه ولی بازگو کردنش نه .... از شما چه پنهون هر وقت این قصه رو میخونم یکهو یک چیزی توی دلم میریزه ....مثل یک اتفاق که قبلا افتاده و دوست نداری که بیاد بیاریش ...اما ...از یک طرف هم بخاطر پست قبلی بود ..چون براش یک طرحی داشتم و جدی جدی یادم رفت ! ....اما اینو بخاطر رضا آوردمش ...گفت که برای پست جدیدش نیاز داره ...

۲- از آرشیو ویلاگ قبلی به تاریخ ۵ اسفند ۸۳ ...

۳- طرح مدادی از منوچهر سابق !