(مدتیه که نوشتن رو به سبک قدیم از یاد بردم ... جمعه ای رفته بودم شرکت حمید رضا ..دیدم یک کتاب روی میزه ..این شعر رو که خوندم دلم همچین گرفت .... این شعر از فیصر امین پور بود ...و حال و هوای عادی من ..... )

دیشب پس از سی سال فهمیدم

که رنگ چشمانم کمی میشی ست

و بر خلاف سالهای پیش

رنگ بنفش و ارغوانی را

از رنگ آبی بیشتر دوست دارم

 

دیشب برای اولین بار

دیدم نام کوچکم دیگر

چندان بزرگ و هیبت آور نیست

 

این روزها دیگر

تعداد موهای سفیدم را نمیدانم

گاهی برای یادبودلحضه ای کوچک

یک روز کامل جشن میگیرم

گاهی

صد بار در یک روز میمیرم

حتی

 یک شاخه از محبوبه های شب

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافیست

 

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر

احساس گنگ آشنایی میکند

گاهی دل بی دست و پا و سربزیرم را

آهنگ یک موسیقی غمگین

هوایی میکند

 

اما

غیر از این حسها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم

 

رفتار من عادی ست...........