این دفعه که از بروجرد برمیگشتیم به حمید رضا گفتم که بیا بریم اراک من یک بستنی فروشی میشناسم که همیشه مشتریشم  بین راه یک بستنی هم میزنیم . حمید رضا هم بدش نمیومد توی شهر یک دوری بزنیم . واسه همین بجای کمربندی رفتیم توی شهر و جلوی بستنی فروشی ایستادیم و من رفتم که بستنی بخرم . .....

دیدم مثل تهران جلوی بستنی فروشه یک صف بلندی آدم وایساده منم رفتم نفر آخر وایسادم و هی یاد اون قدیما کردم که با بچه محلها میزدیم بیرون و آخر شبی همینجا بستنی میخوردیم . ... یکهو احساس کردم از روبرو دو تا خانوم جوان دارن میان و قیافه یکیشون عجیب بنظرم آشناست ! منم همینجور مونده بودم که چیکار بکنم یک نیمچه سری تکون دادم و دیدم خانومه خندید و گفت : سلام حالتون خوبه ؟

من که جا خورده بودم و هی فکر کردم دیدی چه اشتباهی کردم ؟ من از کجا اینو میشناختم ؟ چرا سر تکون دادم ..... واسه همین با خجالت سرمو انداختم پایین ... حتی جواب سلام هم یادم رفت که بدم .  ولی وقتی خانومه رد شد برگشتم و دیدم اونم داره منو نگاه میکنه ....

توی راه جریان رو برای حمید رضا تعریف کردم و گفت شاید جدی میشناختت .-  آخه میدونی اگه فامیل بود که حتما میشناختمش و اما اگه فامیل نبود من حد اقل ۱۰ ساله که از این شهر رفتم ..نشون به اون نشون که دختر همسایه ای که من بچه بودم ازش خوشم میومد الان خودش یک دختر دو ساله داره ! پس حتما هردومون اشتباه کردیم .  حمیدرضا میخنده و میگه فکرش رو نکن .... ولی فکر این قضیه که آدمهایی که من میشناختم حالا چقدر تغییر کردن و برای خودشون بعد از سالها عالم دیگه ای دارن تا تهران ولم نکرد .البته امیدوارم که طرف واقعا اشتباه گرفته باشه و من هم اشتباه کرده باشم  ...

پی نوشت مربوط به تصویر :

مرا همره نبودی

تا بجایی برویم که آسمان و دریای گندم

افق را زرین میکنند

تا در کنار این موج

روحمان را به نسیم بسپاریم و

در آن دور دست

در کنار آن چوپان خوش صدا

جرئه ای آب حیات از  کوزه اش  بنوشیم

و به آواز وحشی طبیعت گوش فرا دهیم .....

« ...نمیدونوم دلوم دیوونه کیست ..... »

(عکس از گندمزارهای اطراف بروجرد- منوچهر سابق )