ما یک بد شانسی اوردیم و اونم یک پروژه درب و داغون از صد سال پیش بود که اینگاری یادگاریشو برای ما گذاشته بودن . بغول معروف چلوکباب رو یکی دیگه خورده بود و حالا خر حمالیش به عهده من مونده

توی ساختمون سازی یک چیزی هست به اسم صورت وضعیت قطعی ...یعنی شما میای همه کارایی که شده رو حساب کتاب میکنی و بعدش میبینی به پیمانکارت چقدر پول دادی و آیا کم دادی یا زیاد دادی ...بالتبع این وظیفه نماینده ناظر مقیمه که این کارو بکنه ولی چون معمولا عدد و رقم که بالا رفت نمیدونم ( و بخدا نمیدونم ) چرا ناظر بجای اینکه طرف ما کارفرما باشه نوکر پیمانکار میشه ...خلاصه .... وقتی وارد یک کاری میشی که ۳ سال پیش انجام شده و داره با همه کاستی ها و کمبود هاش کار میکنه تازه میفهمی که کجاها اشتباه کردی و کجاها خراب کاری بار آوردی ....

میدونی ..هیچوقت حرف منو نمیفهمی تا منظره بچه هایی رو ببینی که توی پناه دیوار مثل تریکی ها نشستن و دارن تو رو نگاه میکنن .... تو براشون هیچ جای بازی ندیدی !

تراس هایی که برای خونه ها طراحی کرده بودی حالا نقش بقالی و سبزی فروشی وخونه ها نقش آموزشگاه خیاطی و گلدوزی و ..... پیدا کردن چون تو مجموعه تجاری ندیدی ....

میدونی ...خیلی چیزها هست که نباید راجع بشون بدونی ..... چون اگه دونستی دردت زیاد تر میشه ...میسوزی .....و نمیتونی کاری بکنی

با اینحال ..توی اولین متر کشی به اتفاق ناظر و نماینده پیمانکار بین عدد ما و صورتجلسه اونا ۴۰ متر احتلاف بود ....واسه همین مجبور شدیم همه چیزو از اول چک کنیم ....

وسط کار بهم زنگ زدن مهندس خودتو سریع بسون به اون یکی پروژه ...میپریم تو ماشین و میریم میبینم که پیمانکار اون پروژه و ناظرش وایسادن تا ما برسیم ...رئیس منم میاد و ما رو راهنمایی میکنن به داخل یک خونه ...

کف نیم متر نشست کرده ...دیوار مثل یک مقوا جر خورده بود ....میگم این زیر سازیش غلط بوده ....رئیس میگه این لوله آبش عایق نداشته پوسیده خاک رو شسته ....طرف میزنه توی سر خودش که بابا من ۳ روزه این خونه رو خالی کردم و زن و بچه ام از ترس اینکه خونه سرشون خراب بشه فرستادم پیش فامیلام ...

برمیگردیم سر پروژه خودمون توی برق آفتاب و با دست و پای خاکی ...تا عصری با اون یکی سر و کله میزنیم ....

دارم بر میگردم خونه ...با یک ریخت حسابی کارگری ....وقتی توی تاکسی میشینم دختر بغل دستی هی خودشو جمع و جور میکنه که مبادا مانتوی روشنش لک بیافته ..... من حتی یادم رفته کلامو توی ماشین از سرم بردارم ! ...به خودم میخندم و توی دلم میگم ....من یک کابوی تنها و خسته ام که فرسنگها از خونه اش دوره ! ......بعدش یک کم بیشتر به خودم میخندم ....