يكي بود يكي نبود … زير گنبد كبود … بعد اون درياچه زيبا و جنگلاي تاريك …پشت اون كوه بلند … يك شهري بود . مردمانش همه خوب بودن . مهربون و با صفا بودن … همه شون سرشون تو كار خودشون بود و از صبح تا شب دنبال يك تيكه نون حلال ميدويدند …

اما اين شهر قشنگ ما يك حاكمي داشت كه خيلي هم آدم خوبي بود . حاكم يك دختر داشت كه مثل پنجه افتاب ميموند از خوشگلي طوري كه تو شهر ما همه مردم از پير و جوون عاشقش بودن . حاكم هم چون پسر نداشت همه ميدونستند هر پسر خوشبختي كه با دختر ازدواج كنه حتما بعدها حاكم شهر ميشه …واسه همين همه پسراي جوون شهر از صبح تا غروب جلوي پنجره اتاق دختر حاكم جمع ميشدند و هر كاري كه به فكرشون ميرسيد انجام ميدادن تا مگه دختر حاكم پنجره شو وا كنه بلكه يك نگاهي به اونا بندازه و مهرشون تو دل دختر حاكم بيفنه …

اين شهر قصه ما يك چيز عجيب و غريب هم داشت . اونم اين بود كه همچين كه هوا يواش يواش تاريك ميشد از سمت كوه بلند صدا هاي ناله ميومد . كه مردم ميگفتن ديو سياه داره درب قلعه شو باز ميكنه و تاريكي رو به سمت شهر ول ميده … همين طور هم ميشد يعني يكدفعه تموم شهر رو تاريكي مطلق ميگرفت .به=عد هم از تو كوچه ها صدا ها ناله ميومد . طوري كه هيچكي جرئت نداشت كه نيمه شب از خونه ا ش بياد بيرون . دم دماي صبح باز صداي ناله اي ميومد كه ميگفتن ديو دوباره به قلعه اش برگشته ….

القصه  بالاخره دختر حاكم با پولدار ترين و خوش تيپ ترين پسر شهر ازدواج كرد . يك جوونمردي هم رفت و ديو ساه رو كشت . ولي

…… دختر حاكم هنوز هم كه هنوزه در حسرت اون چشمهاييه كه تو تاريكي از سر شب تا صبح نگران پنجره اتاقش بود…..

 

پی نوشت :

۱- نمیخواستم این پست رو تکرار کنم. فکر میکردم چیزی که متعلق به گذشته است یاد آوریش گرچه گاهی خوبه ولی بازگو کردنش نه .... از شما چه پنهون هر وقت این قصه رو میخونم یکهو یک چیزی توی دلم میریزه ....مثل یک اتفاق که قبلا افتاده و دوست نداری که بیاد بیاریش ...اما ...از یک طرف هم بخاطر پست قبلی بود ..چون براش یک طرحی داشتم و جدی جدی یادم رفت ! ....اما اینو بخاطر رضا آوردمش ...گفت که برای پست جدیدش نیاز داره ...

۲- از آرشیو ویلاگ قبلی به تاریخ ۵ اسفند ۸۳ ...

۳- طرح مدادی از منوچهر سابق !