اول بردم باران رو یک جای خوب جا دادم . بعدش برگشتم از پشت میدون شهرداری انداختم و سلانه سلانه از توی بازار تجریش رفتم به سمت امامزاده صالح . قبل بازار چند تا مغازه آش فروشی بود . اولی رو که رد کردم اراده ام دم دومی شکست و پریدم تو ...
خونه وضو گرفته بودم ولی ویرم گرفت که اینجا هم وضو بگیرم و خلاصه اب که توی سرما به صورتم خورد یک جورایی سر حال اومدم .
رفتم داخل و نشستم اون ته مه ها . ردیفهای جلو داشتن دعای کمیل میخوندن
منم که دلم خیلی گرفته بود و از شما چه پنهون رفته بودم پیش خدا یک کم شکایت کنم . که شنیدم طرف میگه . آخه بی انصافا . اون که بهتون زندگی میده و روزی تونو کف دستتون میزاره . اونی که دوستتون داره و هر وقت ازش یاد نمیکنید از یادش نمیره شما رو . آخه به چه رویی ازش تقاضا کنیم وقتی از داده هاش تشکر نکردیم .... وقتی به یادش نیستیم و وقتی که بهش بی اعتنا هستیم و اصلا یادمون رفته از کجا اومدیم ...
دیدم راست میگه . اصلا زبونم به هیچ گفتنی نمیره . وقتی که طرف دعای العفو ..العفو رو شروع کرد منم مونده بودم چیکار کنم ....
دو رکعت نماز شکر خوندم و بلند شدم ... چندتا ضربه به در زدم و گفتم تو شاهد باش و زدم بیرون .
توی راه انقدر فکرم مشغول بود که توی خیابون محسنی با ۱۰۰ کیلومتر در ساعت از روی یکی از این دست انداز های مخصوص عابر پیاده پریدم . .باران هیچی نگفت ولی خودم خیلی ناراحت شدم . پیش خودم گفتم عجبا .. رفتیم شاکی باشیم خودمونو محکوم کردن ....