قالب جدیدم قشنگه ؟ خودم که خوشم میاد ..همچین با روحیاتم میخونه . و زخمتش با الهام جان جان بوده که ازش خیلی ممنونم .

اما هنوز کامل نیست و واسه همین قسمت کامنت گذارش کار نمیکنه . اولش فکر کردم که خوب اینجوری که نمیشه ... بعدش بنظرم رسید مثل یک بازیگرتئاتری میمونم که توی یک صحنه پر از نور داره بازی میکنه و هیچ نمیدونه صندلی های سالن خالی هستن و هیچکی ننشسته .... اینجوری هم یک حالی داره ها !

خوب ادامه میدیم ...

( صحنه نیمه تاریک . منوچهر لباس سراسر سیاه نشسته در لبه پرتگاه  و پایین را نگاه میکند )

( صدای ناپیدا ) : روزگاری خواهی دید که در کاروانی از درخشندگی و شاهواری عشق را به همراهی از دره نفرتت گذر خواهند داد و تو تنها نظاره گری ....

( منوچهر برمیخیزد و میگوید : ) ...........................